محمد تقي جعفري

مقدمة الكتاب 16

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى

دوم - هنگامى كه علت از بين رفتن آن حالت روحانى را اشتغال بخور و خواب طبيعى حيوانى معرفى مىكند ، باز به يك اصل كلى منتقل شده مىگويد : مرد آگاه بايستى متوجه شود كه زندگانى براى آموزش حكمت و تكامل روحى است ، نه براى خور و خواب و خشم و شهوت . 6 - از هواى لقمهء اين خار خار از كف لقمان برون آريد خار در كف لقمان ( روح انسانى ) خارها خليده است ، اين خارها را از كف او در آوريد . 7 - خار در كف لقمان جاى گير شده ولى از آن لقمه ها ( هوى و هوسهاى نفسانى ) حتى سايه‌اى هم باقى نمانده است ، يعنى لذايذ حيوانى سپرى گشته ، ولى اثر آنها كه بمنزله خار در روح انسانى است از بين نرفته اما از شدت حرص و طمع به آن لذايذ ، قدرت تشخيص و فرق خار را از لذت از دست داده است . ملاحظه مىشود كه موضوعى كه اولا مورد بحث جلال الدين ( وزيدن نفحات الهى و لزوم بهره بردارى از آن ) بود از شماره 6 به اين طرف به كلى عوض شده است . 8 - سپس مسئلهء بسيار عالى را كه كاملًا به شماره هاى 6 و 7 مربوط است مطرح كرده مىگويد : جان لقمان كه گلستان خداست پاى جانش خستهء خارى چراست ؟ آن گاه دو جنبه موجوديت انسانى را با يك تشبيه زيبا چنين بيان مىكند : اشتر آمد اين وجود خار خوار مصطفى زادى بر اين اشتر سوار ( 1 ) 9 - سپس به انسان خطاب كرده مىگويد : اشترا تنگ گلى بر پشت توست كز نسيمش در تو صد گلزار رست 10 - اين موجود انسانى بايستى متوجه شود كه بارى از گل در پشت اوست ، آن بار گلى كه نسيمش مىتواند صدها گلزار را بروياند و بشكفاند . اين بار گل روح انسانى است . 11 - اين موجود انسانى كه به شتر خار خور تشبيه شده است ، به جهت غرايز حيوانى كه دارد به خارهاى مغيلان ميل مىكند . جاى بسى شگفتى است كه او نمىداند كه از خار مغيلان نمىتواند گل بچيند . 12 - اما وجدان و فطرت اصلى او گاهگاهى به او هشدار داده مىگويد : اى بگشته زين طلب تو كو بكو چند گويى آن گلستان كو و كو ؟ معلوم است كه شماره هاى 8 و 9 و 10 و 11 و 12 كاملًا با يكديگر مربوط و يك مسئله عالى را پى ريزى مىكنند ، ولى ارتباط اين شماره ها با شماره هاى 6 و 7 باريك و با شماره هاى پيش از 6 تا بيت اول كه موضوع را

--> ( 1 ) در معناى « مصطفى زاد » شارحين مثنوى اختلاف نظر دارند . آن چه كه به نظر مىرسد اين است كه مقصود روح انسانى است . و وجه تسميه آن به مصطفى زاد مأخوذ از ان الله اصطفى آدم و نوحاً . . . مىباشد . .